تبليغاتX
گنجشکی که لانه کرده در گلوی من

شاید باورتون نشه

اما مامان و بابام از سفر دیروز ۴ صبح برگشتند

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 17:27 توسط berkeh |


http://tanhafariba.blogfa.com/86104.aspx

اين منم ناراحت از تمام بي معرفتي ها

اين حق من نبود.بود؟

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 22:45 توسط berkeh |


امروز مامان و بابام رفتند همون جایی که منم رفته بودم .

همین الان هم به مدینه رسیدن و من از نگرانی در اومدم.

خدا رو شکر

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 21:6 توسط berkeh |


امروز من و سارا بعد از مدت ها همدیگر رو دیدیم.ما بین حرفایی که میزدیم

سارا بهم گفت "از دنیا باید طلبکار باشی تا دنیا یه روزی طلبت رو بهت بده"

راستش حوصله فکر کردن به این جمله رو در حال حاضر ندارم اما مینویسمش تا

 بعدها که حوصله پیدا کردم بهش فکرکنم.شما هم اگه حوصله داشتین بهش فکر

کنین و نظرات  فیلسوفانتون رو بهم بگین

قربون همه با معرفتا

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:29 توسط berkeh |


 

من میگم می تونیم ، حتی اگه تو اصرار داشته باشی که نمی تونیم.

من می گم می شه ، حتی اگه تو تا ابد بگی که نمی شه.

من می گم هست ، اگه تو بازم بگی که نیست.

من می گم آره ، اگه تو بگی نه .

چرا که من ایمان دارم به خودم ، به تو ، به ما ، به همه .

تو هم باید ایمان داشته باشی به خودت ، به من ، به ما ، به همه.

این طوری  دیگه نا ممکن در کار نیست.

این طوری می شه تا تحقق رویاها جلو رفت و حتی فراتر از رویا ! در عین واقعیتی عینی.

من میگم می شه ، باور کن که می شه چون خیلی ها با همین باور آغاز کردن و شد.

پس ما هم می تونیم پس ما هم می تونیم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 17:0 توسط berkeh |


امشب وقتی عقربه های ساعت ۹:۴۵ رو نشون بده ٬ دقیقا یک ماه ازش میگذره.

ای کاش می تونستم به یک ماه قبل برگردم و همه چی رو از سر شروع کنم .

اما  . . .

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:3 توسط berkeh |


من از سفری که تا لحظه آخر باور به رفتن نداشتم ٬ برگشتم.

هر وقت از پسرک فال فروش ٬ فالی می خریدم ٬ میگفت  سفری در پیش رو داری !!!

و من نمیدانم که این سفر  همان سفر بود؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

.

.

.

.

وقتی اسمم توی قرعه کشی در اومد ٬ دوست نداشتم کسی بدونه .احساس میکردم

با فهمیدن دیگران ٬ این سفر رو از دست میدم . به مامان با تاکید فراوان که دوست ندارم

کسی بدونه ٬ گفتم. خدا خدا میکردم که کسی راجع به نتیجه قرعه کشی از من چیزی

نپرسه.چون نمیتونستم دروغ بگم . به هر حال پرسیدند و من هم به ناچار گفتم .

قبل از عید شروع به خداحافظی از دوستان و همکلاسی هام کردم .اون هایی که مکه

رفته بودن ٬ وقتی فهمیدن ٬ کلی ذوق کردن و هر کسی برای اینکه من اونجا یادشون بیفتم چیزی رو

نشون میکردن.

گلشید :گنبد خضرا       فاطمه : سنگ های سفید

ندا:گربه !!!     مامان ندا و خاله ندا :سنگ ها و ستون ها               

   و . . .

مانیا عزیزم کلی کتاب و مجله برام آورد . قبلش هم برام اس ام اس زده بود که "دختر میدونی چه

فرصتی نصیبت شده ؟!!! من قدر ندونستم اما تو قدر بدون."

یادمه وقتی اس ام اس رو خوندم تا چند ساعت دلم میخواست گریه کنم.عجیب روم تاثیر گذاشته بود.

مانیا تاکید کرد که اگه این کتابها رو بخونی و بری خیلی خیلی بهتره.منم با حرفش کاملا موافق بودم.

اما از اون جایی که عید خیلی شلوغی داشتم ٬ نتونستنم بخونم. و این از مهمترین ناراحتی های من

بود که دارم بدون آمادگی میرم . از این بابت پر از استرس و تشویش بودم .

اس ام اس های پر از محبت دوستام رو چه قبل از رفتن ٬ چه موقعی که اونجا بودم ٬ و چه الا ن که اومدم

نگه داشتم .اونجا هر وقت دلم تنگ میشد اونا رو میخوندم .موقع خوندن بعضی هاشون حتی بغض هم

میکردم. اونجا احساسات آدم پر رنگ تر میشه .انگاری هر جایی که آدم خودش رو به خدا بیشتر نزدیک

ببینه ٬ بیشتر مهربون تر میشه و حتی بیشتر از بی وفایی دوستان هم رنجور تر میشه(البته این رو کمی

شک دارم).

نگاه اولم به کعبه ٬ قشنگ بود.صدای روحانی کاروان که بچه ها سجده کنید هنوز توی گوشمه.

همه سجده کردن.صدای گریه بچه ها رو که هر لحظه شدت میگرفت رو میشنیدم.از احساس خودم و

حالتی که بهم دست داد دوست ندارم بنویسم. آخه میخوام بکر نگهش دارم.بعد از چند دقیقه

روحانی گفت بچه ها سر راه هستین.الان شرطه ها اعتراض میکنن.بلند شین .همه میشنیدیم .اما

انگاری نمیشنیدیم.آدامایی که از اطرافمون رد میشدن با تعجب به ما نگاه میکردن . انگار براشون سوال

بود که این همه دختر جوون با چشمایی گریون اینجا چه میکنن؟!!!!!!

اخه همه کاروانها همه جور سنی توشون  بود. اما ما همه جوون بودیم.

ما شا الله گویان از کنار ما رد میشدن.

وقتی چشمم برای بار اول به کعبه افتاد کلی چیز توی مغزم وول میخورد . اما فکر کردن به یک چیز خیلی

برام قشنگ و غرور آمیز بود ٬ اونم اینکه بین این همه بنده پاک ٬ که دلشون برای دیدن خونه خدا پرپر

میزنه ٬منه سرو پا گناه که احساسم در مقابل اونها به اندازه نوک سوزنی هم نبود ٬ بر گزیده شدم.

من برگزیده شدنم رو با تمام وجودم احساس کردم.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:30 توسط berkeh |


دوشنبه ۱۲ فروردین نماز مغرب و عشا رو داخل لابی فرودگاه خوندیم و بعد سوار هواپیما شدیم .ساعت ۸:۴۵ دقیقه شب از باند فرودگاه مهر آباد بلند شدیم .  و من واقعا باورم شد که دارم به سوی خدا میروم. دلتنگی ها و دلخوری ها رو کم کم داشتم به فراموشی می سپردم شایدم داشتم ادای فراموش کردن رو در می آوردم. . . . .

.

.

.

و حالا ۲۷ فروردین ماه ساعت ۵:۳۰ صبح در باند فرودگاه مهر آباد نشستیم .دو روز آخر مکه برای من همش پر از بغض و گریه بود.روز آخر که واقعا جلوی اشکام رو نمیتونستم بگیرم .هیچ وقت فکر نمیکردم من هم دچار این حس و حال بشم.واقعا حس تموم اونایی که وقتی فهمیدن من مکه میرم به گریه افتادن رو درک میکنم . . .

. . ..

از آب معدنی عزیزم کمال تشکر رو دارم که دقیقا لحظاتی که دوست داشتم برام اس ام اس بیاد با اس ام اس های پر از مهربونیش شادم میکرد و کلا خراب معرفتش شدم چه اون موقعی که توی فرودگاه بودم و چه حالا که با تماس تلفنیش بیشتر از پیش معرفتش رو ثابت کرد.آب معدنی عزیزم ان شا الله که جبران کنم.محبتت رو فراموش نمی کنم......

 

دلم برای حاجی آقا تقی پور ٫حاجی آقا خاکی ٫ حاجی آقا عبداله آبادی ٫ حاجی خانم نیکجو

تنگ شده . ....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 19:48 توسط berkeh |


صدا كن مرا صداي تو خوب است . . .

 

 

قراره كه من مجدد متولد بشم

دارم بهش نزديك ميشم

قراره كه من دوازده فروردين توي آسمون شب پيش خدا باشم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 14:52 توسط berkeh |


تواين چند سالي كه دانشگاه رفتم كلاسي به جذابي ادبيات نداشتم .

كه اين رو مديون استاد عزيزم اميد مجد هستم .

اي كاش همه درسامون با اميد بود.

سر كلاس وقتي يه حكايتي رو ميخونيم استاد اميد جون ، يكي ازاون

 خاطراتش كه انگاري  تموم شدني نيست  رو تعريف ميكنه تا قشنگ

حكايته برامون جا بيفته و كاملا درك كنيم كه سعدي و حافظ چقدر

حاليشونه و اين حكايت ها بي حكمت نيستن.

هميشه استاد قبل از اينكه خاطره اش رو بگه ، متذكر ميشه كه من دوم

نيستم ها.(يكي از كاركترهاي چارخونه)

استاد يه بار داشت از زمان دانشجويي اش ميگفت كه توي خوابگاه بوده

ويكي از هم اتاقي هاش واسه تلكه كردن مامان و باباش شروع ميكنه

به لوس كردن خودش كه من ميخوام ترك تحصيل كنم و من اينجا اصلا

امكانات ندارم.خلاصه خونواده پسره هم ، تهديداي پسره رو جدي ميگرفتن و

هرچي ميخواسته با بدبختي فراهم ميكردن.

يه روز تو خوابگاه ، همه دور هم ميشينن  و راجع به اين قضيه كنفرانس

ميگذارن  كه اگر جاي پسره بودن خونوادشون همين كار رو ميكردن يا نه؟!!

كه استاد اميد جون ميگه كه خونواده من اصلا اين كارو نميكردن ؛ كه همه

ميگن ؛ نه اشتباه ميكني.

خلاصه استاد ميگه امتحان ميكنيم و خلاصه ؛ يه نامه به پدرش مينويسه كه

پدر عزيزم

خواهشمندم استعفاي بنده را از ادامه تحصيل  به دليل كمبود عاطفه و مشكلات

روحي بپذيريد

                                                                   پسر شما اميد

 

 

يك هفته بعد پدرش جواب نامه رو پشت همون نامه ميده

پسر عزيزم اميد

از آنجايي كه بنيه حمالي نداري ؛ شغل جديدت ؛ گدايي را، به تو تبريك

ميگويم

                                                                 پدرتو باقر

 

 

استاد اميد جون ميگفت تا يك هفته شب و روز تو خوابگاه ميخنديدن

ما هم  تو كلاس تركيديم از خنده .

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 18:34 توسط berkeh |