از بس با نرم افزار کار sas کردم و آخر هر دستوری باید از اینا "; " گذاشت ، موقعی که داشتم با ماشین حساب هم
حساب می کردم نا خداگاه اخرش سی می کالن گذاشتم.حالا هی به ماشین حساب نگاه میکردم و میگفتم یه
جای کار اشتباست و دوزاری ِ منم کج.جالبه که enter رو هم نمی زدم.چون مطمئن بودم یه جای کار داره
میلنگه.خلاصه که بعد از چند لحظه خیره به ماشین حساب نگاه کردن ،فهمیدم هر چی میکشم از این نرم
افزارست.استاد همین درسه که به خاطرش نرم افزار sas کار میکنیم هفته دیگه، قراره پایان ترمش رو روز سه
شنبه بدیم.استاد عزیز هنوز داره درس میده که هیـــــــــــــــچ،تمرین هم داده که همین سه شنبه باید تحویل
بدیم و جالبه که خودش میگه نمیرسم تا قبل از امتحان تصحیح کنم بهتون بدم.البته که مهم هم نیست.واسه اینکه
خودش که صحیح نمیکنه ،یکی از سال بالایی ها صحیح میکنه و اصلا اشکالاتت رو برات نمی نویسه.خلاصه که
استاد تمرینامون رو برگردونه یا برنگردونه هیچ فرقی نداره.تازه امروز برگشته میگه من سه شنبه هفته دیگه ،نمی
تونم تا ساعت 10 واستادم.شما سوالاتتون سخت و زیاده .زودتر بیاین واسه امتحان.بعدش برگشته میگه ساعت
هفت خوبه؟میگم نه استاد دیـــــــــــــــره.شش صبح بهتره!!!خلاصه که هر چی تلاش کردیم و گفتیم یه مراقب
دیگه بزارین و خودتون برین ،یا بعد از ظهر امتحان بگیرین یا فرداش .آقا مرغ یه پاداشت و گفت همون هفت صبح
بییاین و منم همیشه هر روز از شش و نیم صبح دانشگاهم و برام مسئله ای نیست.بعدش میگه شما روش درس
خوندنتون رو باید تغییر بدین.میگیم یعنی چجوری باید باشیم؟میگه از صبح تا شب باید درس بخونین.میگم حالاش
هم همین طوریم.تو رو خدا پای چشامونو ببین!!!دیگه از کم خوابی گردی زیرش رسیده تو دَهَنِمون!!!
***برای دوستان کنجکاوم:این درسمون اسمش روشهای چند متغیره پیوسته و گسسته هستش.که تا الان
پیوسته میخوندیم و قراره پایان ترمش رو بدیم و بعد گسسته رو شروع کنیم به خوندن.هنوز پایان ترم این رو ندادیم
استاد تمرینهای گسسته رو تو سایتش گذاشته که دانلود کنیم .!!!
بچه هایی که مهدکودک نمیرن و توی خونه هم باهاشون شعرای بچه گونه کار نمی کنن ؛نتیجه اش این میشه که
وقتی به بچه میگی واسم یه شعر بخون؛همش ترانه های عاشقونه که مامان باباشون گوش میدن رو برات
میخونه.شنیدن اون ترانه ها از زبون یه بچه خیلی بامزه است.
بچه خواهر مهسا یکی از ترانه ها رو انقد قشنگ میخوند که من دوس داشتم درسته قورتش بدم.
میخوند:"به گمونِشتم دل تو جای دیگشت دشت تو تو دشت رشوای دیگشت"
*بدجوری دلم هوای یه نی نی کوچولو کرده.یکی از همسایه هامون بارداره.به مامان گفتم این خانم نی نیش دنیا
اومد بچه اش رو روزی دو ساعت واسه من قرض بگیر.داداشم پرید وسط حرفم و گفت :دِ بیا.حالا درستش
کن.همینه میگن دختر رو باید زود شوهرش داد.![]()
*خیلی دلم تاس میخواد.اونم گردنبند و گوشواره اش.اما امروز هر چی نگاه کردم ازشون خوشم نیومد.من ظریفش
رو میخوام.اما اونا گنده بودن و خپل.![]()
وقتی دلت می خواد یکی یه کاری روبرات انجام بده ،دوست داری خودش بدون اینکه بهش بگی برات انجامش
بده.وقتی دیگه به اونجات می رسه و دیگه میبینی که اون هیچ رقمه تو باغ نیست و مجبوری بهش خواسته ات رو
بگی ،حالا اگه طرف هر روز بدون اینکه دیگه لازم به یاداوری باشه اون کار رو با جون و دل برات انجام بده ، انگاری
دیگه هیچ لذتی برات نداره.چون که دلت می خواست انقد متوجه ات باشه که لازم به هیچ تذکری نباشه.شده
حکایت من.به فکر دوستام هستم.هر روز بهشون فک میکنم.اما یا سرم شلوغه و یا خسته ام و یا از تنبلی که
ازشون بی خبرم.اون وقته که حالا که صداشون در اومده که دیگه این چه وضعشه.حداقل یه miss خشک و خالی
بنداز که بدونیم سالمی.حالا من miss میندازم براشون اما می دونم که لذتی نمی برن.قرار من با دوستام این بود
که هر وقت به یاد هم بودیم برای هم miss بندازیم.حتی شبا miss شب به خیر می انداختیم.اما حالا دوستام
راضی شدن که من miss بندازم که اونا بدونن من سالمم.این خیلی بده.خیلی بده که اونا دلخورن.اونم از منی که
همیشه به یادشونم..درسته که بی خبرم ازشون اما فراموش نکردم همه اون روزا رو.من دوستای جدیدم رو
جایگزین اونا نکردم.اما ای کاش باور کنن که من حتی واسه خودمم کم وقت میذارم.
پی نوشت:
فک نمی کنی من منتظر خبرت هستم؟فک نمی کنی باید من رو در جزیان بگذاری؟فک نمی کنی به من قول داده
بودی؟نمی ترسی که همه اون احترامی که برات قائلم رو خودت خرابش کنی؟

